رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

جامعه بدوی

28/12/91 کارگر اومده خونه رو تمیز کنه ....بالاخره خونه تکونی دقیقه نودی من هم شروع شده ...اول که وارد شد چشمش افتاد به آقای نی نی و گفت که یه پسر داره که دوماه از آقای نی نی بزرگتره ...بعد هم چپ و راست شروع کرد از گل پسرش تعریف کردن. خیلی وقته که چون خودم نی نی دارم وقتی از بچه های دیگه صحبت می شه حس مادرانه ام گل می کنه و ناخودآگاه به همه بچه ها حس مادرانه پیدا می کنم . خلاصه یه مدت که گذشت کارگره موبایلشو در آورد و گفت بیا فیلم پسرمو ببین...یه پسر با موهای طلایی فرخورده و با نمک بود که با اشتیاق بهش نگاه کردم ولی از ادامه فیلم خشکم زد . موضوع این بود که یه مرغ بخت برگشته رو دادن بغل پسرک. اون هم محکم مرغو فشار داد . مرغ سرو صدا می کرد...
5 فروردين 1392

کفش

سلام سال نو مبارک .چون وقت نشد اون ور سال چند تا خاطره بنویسم اول از اونا شروع می کنم بعد هم ادامه تبریکات.... 24/12/91 رفتیم با آقای نی نی واسه من کفش بخریم. یه صندل برداشتم و یه کفش راحت اداری. حمید هم یه کفش پسندید که به نظرم کمی زمخت و بزرگ بود . من هم یه کفش دیگه واسه حمید پسندیدم . حمید کفش خودشو ترجیح میداد . منم باهاش چک و چونه می زدم که کفش انتخاب من مدرن تره و ظرافت بهتری داره . اون هم به راحتی کفش فکر می کرد و احتمالا قیمتش و نوع دوخت انتخاب خودشو بهتر می دونست . خلاصه گرم انتخاب کفش بودیم. آقای نی نی هم داشت به ما نگاه می کرد و احتمالا داشت کشف می کرد که اینجا یه فروشگاهه و می شه توش کفش انتخاب کرد و ...وس...
5 فروردين 1392

سرسره

این روزا که هوا بهاری شده بچه شیرو سوار کالسکه می کنم و می برم پارک ایزدی. بچه شیر گاهی با اله کلنگ بازی می کنه که البته حریف مقابلش من هستم و گاهی هم سوار تاب می شه و در نهایت هم دور استخر می چرخه و با اشتیاق استخر پر آبو برانداز می کنه و اگر کمی بهش رو بدم مطمئنا بدش نمی آد خودشو توی استخر بندازه. من هم وسط این بازیها دنبالش راه می افتم و برعکس مامانای دیگه که مراقبن نی نی هاشون نیفته و سر نخوره می ذارم نی نی تا دلش می خواد بدوه و سر بخوره و زمین بخوره و حسابی تابای بلند بخوره. چشمم که به این سرسره های پیچ پیچی می افته یاد بابام می افتم . زمان ما از این سرسره های رنگ و وارنگ و یپج پیچی خبری نبود . هر چی بود تاب و سرسره های زنگ زده پارک مل...
22 اسفند 1391

مادر شدن

مادر شدن قصه ای است تکراری ....این که هیچ کس مثل تو برای بزرگ شدن کودکت خرد و خاکشیر نخواهد شد ....این که تا آخرین نفس ، دغدغه تمام لحظه هایت کودکت خواهد بود . این که وقتی بزرگ شود و مردی میانسال همچنان برای تو کودکت می ماند.....این که هیج کس هیچ کس و هیچ کس مثل تو کودکت را دوست نخواهد داشت . ... حیف که دیر.....خیلی دیر می فهمی مادر بودن یعنی چه ؟ ...که یک مادر چقدر بچه اش را دوست دارد ....چقدر در این عشق زخم خواهد خورد ....چقدر سختی و غصه دارد...چه بار سنگینی است همه اینها و درست وقتی می فهمی که خودت مادر شده ای...     ...
22 اسفند 1391

شغل تمام وقت

مگر نه این که مادر بودن یک شغل تمام وقت است. مگر نه این که مادرها هرگز به مرخصی نمی روند…. استعفا نمی دهند و بازنشسته نمی شوند؟ آخر مادر بودن مثل جاده یک طرفه است، یک طرفه و بی انتها….   ...
22 اسفند 1391

نی نی 18 ماهه من

مامان این چه وضعیتیه آخه ؟؟؟ وقت نداری ظرفا رو بشوری خوب بگو من برات اینکارو بکنم ....نگاش کن نگاش کن ظرفاش از دو روز پیش مونده ...........وای که چه آشپزخونه شلوغی داری . برو کنار ...برو کنار....مامان شلوغ کاری نکن. من خودم ظرفارو می شورم .... این پوستای کیوی چیه توی ظرفشوئی ؟؟؟مگه نمی دونی آشغالدون کجاست   ...
10 اسفند 1391